خرید بک لینک

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۴۰۰، ۱۱:۰۱ ق.ظ

من مردم. سبک تر، شنواتر و بیناتر از همیشه بودم. با لباس سنگینی که یک عمر بر تن داشتم انس گرفته بودم و تمام اتفاقاتی که بر آن می گذشت می دیدم. از همان ابتدا به درگاه خداوند مهربان شروع به التماس کردم تا مرا برگرداند. به او می گفتم مرا برگردان، آخر کارهای ناتمام زیادی دارم، دستانم از کارهای نیک خالصانه خالی است و هنوز برای مرگ آماده نشده ام. در میان تشییع کنندگان به ندرت انسان وجود داشت و افرادی بودند که بالاتنه شان به شکل حیوان و پایین تنه شان به شکل انسان بود ولی با وجود دیدن این موجودات ترسناک، دست بردار نبودم و همچون گذشته به درگاه خداوند ملتمسانه دعا می کردم که مرا  برگرداند .... پیکرم را که در گودال قبر گذاشتند، شدت گریه و التماسم به نهایت رسید. تلقینم دادند و شروع کردند به گذاشتن سنگ های لحد ... و من ایستاده در کنار قبر و در حال التماس به درگاه خدا ... و آخرین سنگ لحد را که گذاشتند، دیگر ناامید شدم و دست از دعا و التماس برداشتم و مطمئن شدم که دیگر برای پایان بخشیدن به کارهای خوبی که ناتمام مانده بودند فرصتی ندارم و پرونده اعمالم برای همیشه بسته شده است ... دیگر باید با زندگی جدید خو می گرفتم. پر از حسرت و ناامیدی بودم که دیدم نیرویی عجیب و قوی مرا به داخل قبر می کشاند که ...

به ناگاه از خواب بیدار شدم و دیدم دعایم مستجاب شده و به من فرصت داده اند. نمی دانم تا کی ولی می دانم هر چه هست محدود است. ناخودآگاه به سجده افتادم و گریستم. این خواب به من چیزهای زیادی آموخت ....

با عزیزانت چنان رفتار کن که اگر لحظه ای بعد در این دنیا نبودی یا نبودند، از رفتارت خوشحال باشی.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۰/۰۹/۲۲

حسن خانی

برچسب: نویسنده: پویا صمیمی تاريخ: يکشنبه 4 ارديبهشت 1401 ساعت: 19:36

صفحه بندی